تبليغاتX
صدبار اگر توبه شکستی بازآ
عرفان و ادبیات
   

او خواهد آمد و ...

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 12:15  توسط حسام 

   

 

ای عاشقان عیدتان مبارک باد

اين شعر تقدیم به تمام عاشقان حضرت اباعبدالله(ع) .

کسی که خدا او وترالموتور یعنی دُردانه خودش نامید

کسی که حضرت رسول (ص) در خصوصش فرمودند حسین منٌی و انا من حسین

کسی که حضرت زهرا(س) در دم آخر به مولا علی(ع) فرمودند بیا دمی با هم در خلوت برای غریبی حسین گریه کنیم

کسی که حضرت عباس(ع) او را همیشه ارباب نامید جز در دم آخر هنگام جان دادن

کسی که در عزایش چنان فرشتگان گریستند که تنها خدا توانست  آنها را با نشان دادند حضرت بقیه الله در عرش آرام کند

 

 

آمـده  ايـنـجا  حسيـن  فاطمه

خواب ديدم خواب اينکه مرده ام

خواب ديدم خسته و افسرده ام

روي من خروارها از خاک بود

واي قبر من چه وحشتناک بود

تا  ميان  گور  رفـتـم دل گرفت

قبرکن سنگ لحد را گل گرفت

بالش زير سرم از سنگ بود

غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود

ناله مي کردم وليکن بي جواب

تشنه بودم تشنه يک جرعه آب

خسته بودم هيچ کس يارم نشد

زان ميان يک تن خريدارم نشد

هر که آمد پيش حرفي راند و رفت

سوره ي حمدي برايم خواند و رفت

نه شفيعي نه رفيقي نه کسي

ترس بود و وحشت و دلواپسي

آمدند از راه نزدم دو ملک

تيره شد در پيش چشمانم فلک

يک ملک گفتا بگو نام تو چيست؟

آن يکي فرياد زد رب تو کيست ؟

اي گنهکار سيه دل بسته پر

نام اربابان خود يک يک ببر

در ميان عمر خود کن جستجو

کارهاي نيک و زشت را بگو

گفت بر من عمر خود کردي تباه

نامه اعمال تو گشته سياه

ما که ماموران حق داوريم

بي شک تو را سوي جهنم مي بريم

ديگ آنجا عذرخواهي دير بود

دست و پايت بسته در زنجير بود

ناميد از هر کجا و دل فگار

مي کشيدندم به خفت سوي نار

ناگهان الطاف حق آغاز شد

از جنان درهاي رحمت باز شد

مردي آمد از تبار آسمان

نور پيشانيش فوق کهکشان

چشمهايش زندگاني مي سرود

درد را از قلب آدم مي زدود

گيسوانش شط پر جوش و خروش

در رکابش قدسيان حلقه به گوش

صورتش خورشيد بود و غرق نور

جام چشمانش پر از شرب طهور

لب که نه سرچشمه آب حيات

بين دستانش کائنات و مکئنات

خاک پايش حسرت عرش برين

طره اي از گيسويش حبل المتين

بر سرش دستار سبزي بسته بود

بر دلم مهرش عجب بنشسته بود

در قدوم آن نگار مهجبين

از جلال حضرت عشق آفرين

دو ملک سر را به زير انداختند

بال خود را فرش راهش ساختند

غرق حيرت داشتنداين زمزمه

آمـده  ايـنـجا  حسيـن  فاطمه

صاحب روز قيامت آمده

گويي از بهر شفاعت آمده

سوي من آمد مرا شرمنده کرد

مهربانانه به رويم خنده کرد

گفت آزادش کنيد اين بنده را

خانه آبادش کنيد اين بنده را

اين که اينجا اين چنين تنها شده

کام او بر تربت من وا شده

مادرش او را به عشقم زاده است

گريه کرده بعد شيرش داده است

بارها بر من محبت کرده است

سينه اش را وقف هيئت کرده است

اين که مي بينيد در شور است و شين

ذکر لالايي او بوده حسين

ديگران غرق خوشي و هلهله

ديدم او را غرق شور و هروله

با ادب در مجلس ما مي نشست

او به عشق من سر خود را شکست

سينه چاک آل زهرا بوده است

چاي ريز مجلس ما بوده است

خويش را در سوز عشقم آب کرد

عکس من را در دل خود قاب کرد

اسم من راز و نيازش بوده است

خاک من مهر نمازش بوده است

پرچم من را به دوشش مي کشيد

پابرهنه در عزايم مي دويد

اقتدا بر خواهرم زينب نمود

گاه مي شد صورتش بهرم کبود

بارها لعن اميران کرده است

خويش را نذر اسيران کرده است

تا که دنيا بوده از من دم زده

او غذاي روضه ام را هم زده

اينکه در پيش شما گرديده بد

جسم و جانش بوي روضه مي دهد

حرمت من را به دنيا پاس داشت

ارتباطي تنگ با عباس داشت

نذر عباسم کفن کرده به تن

روز تاسوعا شده سقاي من

گريه کرده چون براي اکبرم

با خود او را نزد زهرا مي برم

هر چه باشد او برايم بنده است

او بسوزد صاحبش شرمنده است

در مرامم نيست او تنها شود

باعث خوشحالي اعدا شود

در قيامت عطر وبويش مي دهم

پيش مردم آبرويش مي دهم

باز بالاتر به روز سرنوشت

مي شود همسايه من در بهشت

آري آري هر که پابست من است

نامه اعمال او دست من است

 

 مکتب عشق

فداي همت و مهر و وفاي تو عباس

که قد هر الفي پيش تو نون شد

اي حرمت قبله حاجات ما

ياد تو تسبيح و مناجات ما

تاج شهيدان همه عالمي

دست علي ، ماه بني هاشمي

ماه کجا روي دل آراي تو

سرو کجا قامت رعناي تو

ماه درخشنده تر از آفتاب

مطلع تو جان و تن بوتراب

همقدم قافله سالار عشق

ساقي عشّاق و علمدار عشق

 سرور و سالار سپاه حسين

 داده سر و دست به راه حسين

 عّم امام و اَخ و اِبن امام

حضرت عباس ، عليه السلام

 اي عَلَم کفر نگون ساخته

پرچم اسلام برافراخته

مکتب تو مکتب عشق و وفاست

درس الفباي تو صدق و صفاست

مکتب جانبازي و سربازي است

بي سري آن گاه سرافرازي است

شمع شده ، آب شده ، سوخته

روح ادب را ادب آموخته

آب فرات از ادب توست مات

موج زند اشک به چشم فرات

ياد حسين و لب عطشان او

وان لب خشکيده طفلان او

تشنه برون آمدي از موج آب

اي جگر آب برايت کباب

ساقي کوثر پدرت مرتضي ست

کار تو سقّائي ِ کرب و بلاست

مَشکِ پر از آب حياتت به دوش

طفل حقيقت ز کَفَت آبنوش

درگه والاي تو در نشأتين

هست دَرِ رحمت و باب حسين

هر که به دردي ، به غمي شد دچار

گويد اگر يک صَد و سي و سه بار

اي علم افراخته در عالمين

اِکشِف يا کاشِفَ الکَربِ الحسين

از کرم و لطف جوابش دهي

تشنه اگر آمده آبش دهي

چون نهم ماه محرم رسيد

کار بدان جا که نبايد کشيد

از عقب خيمه صدر جهان

شاهِ فَلَک جاه مَلَک پاسبان

شمر به آواز ، تو را زد صدا

گفت : کجايند بَنواُخِتنا

تا برهانند ز هنگامه ات

داد نشان خط امان نامه ات

رنگ پريد از رخ زيباي تو

لرزه بيفتاد بر اعضاي تو

من به امان باشم و جان جهان

از دم شمشير و سِنان بي امان

دست تو نگرفت امان نامه را

تا که شد از پيکر پاکت جدا

مزد تو زين سوختن و ساختن

دست سپر کردن و سر باختن

دست تو شد دست شه لافتي

خط تو شد خطّ امانِ خدا

پنج امامي که تو را ديده اند

دست عَلَم گير تو بوسيده اند

طفل بُدي مادر والاگهر

بُردَت در ساحت قدس پدر

چشم خداوند چو دست تو ديد

بوسه زد و اشک زچشمش چکيد

با لب آغشته به زهر جفا

بوسه به دست تو بزد مجتبي

ديد چو در کرب و بلا شاه دين

دست تو افتاده بر روي زمين

خم شد و بگذاشت سر ديده اش

بوسه بزد با لب خشکيده اش

حضرت سجٌاد هم آن دستِ پاک

بوسه زد و کرد نهان زير خاک

حضرت باقر به صف کربلا

بوسه به دست تو بزد بارها

 

شاعر: ریاضی یزدی

برگرفته از کتاب مدایح و مراثی حضرت ابوالفضل(ع) در شعر فارسی

در ادامه مطلب میتوانید تعدادی عکس مشاهده نمایید.

باکلیک کردن روی اعداد نمایش بزرگتر عکسها وجود خواهد داشت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 11:56  توسط حسام