|
سلام
شهادت عقيله بني هاشم بي بي زينب کبري (س) را به همه عاشقان حضرتش تسليت عرض مينمايم ولادت مولی الموحدین امیرالمومنین حضرت علی (ع) و آقا امام جواد (ع) و حضرت علی اصغر(ع) همه و همه گذشتندونشد که مطلب بگذارم ولی فرصتی دست داد تا در ایام سوگواری بی بی زینب کبری(س) چند عکس بگذارم . امید که مقبول افتد . در ضمن این عکسها را خودم سال گذشته از حرم بی بی گرفته ام که میتوانید در ادامه مطلب مشاهده فرمائید. التماس دعا اين مرقد مطهر فرزند حيدر است آرامگاه دختر زهراي اطهر است
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 16:21 توسط حسام
|
|
||
|
گفت آتش بی سبب نفروختم دعوی بی معنی ات را سوختم متاسفانه در این روزگار ، بس که مردم کلمات تکراری و وعظ و خطابه شنیده اند گویا به گونه ای ازاین قِسم حرفها و رفتار زده شده اند و متاسفانه تلویزیون هم در اشاعه این دلزدگی سهم بسزایی دارد . قصد انتقاد از تلویزیون را ندارم ولی به حال آن کسانی که مقلد آن عزیزی هستند که تلویزیون را حرام کرده است ، غبطه میخورم . بگذریم . چندی پیش این رسانه ملی در برنامه کوله پشتی از عزیزی دعوت کرد که یکباره در شهرِ ولوله ای برپا کرد که حتی بسیاری از اهالی شهر خُفته هم از خواب بیدار شدند. (آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند رفتندو شهر خفته ندانست که کیستند) جمیع کثیری از افراد حتی مردمانی که دچار روزمرگی شده اند هم از این مهمان حرف میزدند. بسیاری را دیدم و از بسیاری دیگر هم شنیدم که گفتند بعد از سالها از ته دل و از اعماق وجود گریسته اند . نام این مهمان خانم سهیلا آرین ( سهیلا مسعودفر آرین) بود . عزیزی که به گفته خودشان در رفاه کامل زندگی میکرده اند و آیه 24 سوره انفال ایشان را منقلب کرده است .
ای اهل ایمان چون خدا ورسول شما را بایمان دعوت کنند اجابت کنید تا بحیات ابد رسید و بدانید که خدا در میان شخص و قلب او حایل است (واز اسرار درونی همه آگاهست)و همه بسوی او محشور خواهید شد.وقتی که ایشان گفتند که آیه ای از آیات قرآن مرا به وادی عشق کشانده است یاد حکایت آن مرد افتادم که روزی این آیه از قرآن را می شنود الم یعلم بان الله یری (آیا نمی دانید که خدا شما را می بیند) و به صراط مستقیم کشیده میشود . یکی دو روزی ذهنم مشغول به این بود که حکایت خانم آرین شبیه تر به کدامین عارف و عاشق است که ناگاه یاد ابراهیم بن ادهم افتادم . پادشاهی که جامه اطلس و دیبا از تن بیرون کردو جامه زهد و تقوی بر تن کرد . به همین بهانه قسمتی از حکایت ابراهیم ابن ادهم را از کتاب تذکرة الاولیاء نوشته عطار را می آورم .امید که مقبول افتد . انشاءالله که روزی حضرت معشوق زنگار از دل ما هم بردارد. در ضمن در مشهد داشتم دنبال سی دی برنامه کوله پشتی که مربوط به خانم آرین است می گشتم که دیدم یک جا آنرا دارد . عزیزانی که در مشهد زندگی میکنند میتوانند جهت تهیه آن به : چهار راه شهدا – پاساژ فیروزه – طبقه پایین مراجعه کنند و همچنین یکی از دوستان نیز میگفت که سی دی آنرا که توانسته از روی تلویزیون ضبط کند در اختیار موسسه صافات ( مشهد – چهارراه شهدا به سمت چهارراه زرینه– سمت چپ ) قرار داده است که نمی دانم آیا موسسه صافات آنرا تکثیر کرده است یا خیر ؟ برای اینکه کسی مرا متهم به تبلیغ نکند و نگوید اینهمه حرف زده برای تبلیغ شرکت یا کالایی بنده حاضرم سی دی آنرا را به رایگان در اختیار هریک از عزیزانی که در مشهد هستند قرار دهم .( راستش حوصله پست و تشریفات اداره پست را ندارم و گرنه حاضر بودم که هر یک از عزیزان که مایل هستند برایشان پست کنم ولی قبول عذر بفرمائید )
آن سلطانِ دنیا و دین ، آن سیمرغ قاف ِ یقین ، آن گنج ِ عالم ِ عُزلت ، آن خزینه سرای دولت ، آن شاه اقلیم اعظم ، آن پرورده لطف و کَرَم ، پیر وقت ابراهیم بن ادهم رحمه الله علیه ، متقی وقت بود ، و صدّیق دولت بود ، و حجت و برهان روزگار بود ، و در انواع معاملات ملت و اصناف حقایق حظٌی تمام داشت ، و مقبول همه بود وبسی مشایخ را دیده بود و با امام ابوحنیفه صحبت داشته بود ، و جنید گفت : رضی الله عنه مفاتیح العلوم ابراهیم ( کلید علمهای این طریقت ابراهیم است ). و ابتدای حال او آن بود که او پادشاه بلخ بود و عالمی زیر فرمان داشت ؛ و چهل شمشیر زرٌین ، و چهل گرز زرین در پیش و پس او می بردند . یک شب بر تخت خفته بود . نیم شب سقف خانه بجنبید ، چنانکه کسی بر بام می رود . آواز در داد که : کیست ؟ گفت : آشناست. اُشتری گم کرده ام بر این بام طلب میکنم . گفت : ای جاهل ! اُشتر بر بام می جویی ؟ گفت :ای غافل ! تو خدایرا در جامه اطلس خفته بر تخته زرٌین می طلبی ؟ از این سخن هیبتی به دلِ او آمد و آتش در دلش افتاد تا روز نیارست. خفت . چون روز برآمد ، به صفٌه بازشد و بر تخت نشست ، متفکٌر و متحیٌر و اندوهگن. ارکان دولت هر یکی بر جایگاه خویش ایستادند . غلامان صف کشیدند و بار عام دادند. ناگاه مردی هیبت از در درآمد ، چنانکه هیچ کس را از حَشَم و خَدَم زَهره نبود که گوید تو کیستی ؟ جمله را زفانها به گلو فروشد همچنان می آمد تا پیش تخت ابراهیم. گفت : چه می خواهی ؟ گفت : در این رباط (=مهمانسرا ، جایی برای مستمندان) فرو می آیم . گفت : این رباط نیست . سرای من است ! تو دیوانه ای . گفت : این سرای پیش از این از آنِ که بود ؟ گفت : از آنِ پدرم . گفت : پیش از آن ؟ گفت : از آنِ پدرِ پدرم. گفت : پیش از آن ؟ گفت : از آنِ فلان کس . گفت : پیش از آن ؟ گفت :از آنِ پدر فلان کس . گفت : همه کجا شدند ؟ گفت : برفتند و بمردند . گفت : پس نه رباط این بُوَد که یکی می آید و یکی می گذرد؟ این بگفت و ناپدید شد ، و او خضر بود علیه السٌلام. سوز و آتشِ جانِ ابراهیم زیاده شد و دردش بر درد بیفزود تا این چه حال است و آن حال یکی صد شد که دیدِ روز با شنیدِ شب جمع شد ، و ندانست که از چه شنید ، و نشناخت که امروز چه دید . گفت : اسب زین کنید که به شکار می روم که مرا امروز چیزی رسیده است . نمی دانم چیست . خداوندا ! این حال به کجا خواهد رسید ؟ اسب زین کردند . روی به شکار نهاد . سراسیمه در صحرا می گشت . چنانکه نمیدانست که چه میکند . درآن سرگشتگی از لشکر جدا افتاد . در راه آوازی شنید که: انتبه بیدار گرد . ناشنیده کرد و برفت . دوٌم بار همین آواز آمد . هم به گوش درنیاورد . سومٌ بار همان شنود . خویشتن را از آن دور افگند . چهارم بار آواز شنود که : انتبه قبل ان تُنَبِّه بیدار گرد ، پیش از کَت بیدار کنند . اینجا یکبارگی از دست شد . ناگاه آهویی پدید آمد. خویشتن را مشغول بدو کرد . آهو بدو به سخن آمد که مرا صید تو فرستاده اند . تو مرا صید نتوانی کرد.اَلِهذا خُلِقتَ اوبهذا اُمِرتَ تو را از برای این کار آفریده اند که می کنی . هیچ کار دیگری نداری . ابراهیم گفت : آیا این چه حالی است ؟ روی از آهو بگردانید . همان سخن که از آهو شنیده بود از قربوسِ [=برآمدگی جلو و عقب وزین] زین آواز آمد . فزعی [ فَزَع = هراس ، بیم ، ترس ] و خوفی درو پدید آمد و کشف زیادت گشت . چون حق تعالی خواست تا کار تمام کند ، سِدیگر بار از گوی[=تکمه] همان آواز آمد . آن کشف اینجا به اتمام رسید ، و ملکوت برو گشاده گشت . فرو آمد ، و یقین حاصل شد ، و جمله جامه و اسب از آب چشمش آغشته گشت . توبه ای کرد نصوح ، و روی از یکسو نهاد . و...
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 14:5 توسط حسام
|
|
||